X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بیکار بودم اومدم وبلاگ زدم ۲

موفقیت در کار و ازدواج فقط با چند رانی!

 قضیه از این قراره که سال پیش یکی از دوستای من که مثل خودم مجرد بود و یه کار و بار معمولی داشت از یه جا 40-30 تا رانی با قیمت مناسب گیر میاره و می ذاره تو یخچال که هر روز یکیشون رو بخوره و همه خانواده رو هم تهدید می کنه که کسی به اونا دست نزنه!

این دوست ما یه خواهر کوچولوی 5 ساله داشت به نام سارا که می فرستادنش مهد کودک. اتفاقا این سارا خانوم که خیلی هم شیطون بود یه روز صبح به رانی های دوست ما که همون برادرش باشه تک می زنه و یکیشون رو بر می داره تو مهد کودک یکی از دوستای سارا خانوم به نام مهدیه ازش می پرسه کی این رو به تو داد؟ اونم می گه داداشم! دوست سارا خانم از اون می خواد که فردا برای اون هم رانی بیاره و سارا خانم هم نامردی نمی کنه فردا دو تا رانی تک می زنه!

 

بابای مهدیه که اتفاقا آدم پولداری هم بوده وقتی می فهمه که سارا برای دخترش رانی آورده ناراحت می شه و تصمیم می گیره که فردا بره مهد و پول رانی رو بده به خانواده سارا! روز بعد قبل از این که مادر سارا برسه پدر مهدیه میاد و از سارا می پرسه که عزیزم این رانی ها رو کی به تو می ده؟ سارا هم می گه داداشم! و ادامه می ده که: اون هر روز برام رانی می خره! پدر مهدیه تعجب می کنه که عجب داداش لارجی داره  این دختر و بعد یه مدتی هم که مادر سارا می رسه کلی تشکر می کنه و از مادر سارا می خواد که با برادر سارا که همین دوست ما باشه آشنا بشه .

البته دوست ما هم بعد از فهمیدن این قضیه بند رو آب نمی ده که جریان چی بوده (ولی مثل این که یه ویشگون از سارا گرفته) و خلاصه کلی از در معرفت با بابای مهدیه وارد می شه و بابای مهدیه که از اون خوشش اومده بود اون رو سر یه کار مناسب پیش خودش می ذاره و این دوست ما هم که انصافا از خودش کفایت نشون می ده دل آقای ....رو به شدت به دست می یاره و نتیجه این میشه که آقای ...یا همون پدر مهدیه بعد یه مدت دختر بزرگش رو که اتفاقا از وجنات و عجبات هیچی کم نداشته در یک مراسم با شکوه به عقد دوست خوش شانس ما در میاره! (عین فیلمای هندی)

این جریان مربوط به سال پیش بود و برادر من هم سال پیش به پیش دبستانی رفت منم که همیشه سعی می کنم رفتار آدمای موفق رو سرلوحه خودم قرار بدم تصمیم گرفتم که هر از چند گاهی یه آبمیوه ای چیزی برای این داداشم بخرم که شاید بخت منم باز شد همیشه هم به داداشم تاکید می کردم که همیشه به دوستات بگو که این آبمیوه ها رو داداشم هر روز برام می خره!

خلاصه چند روز پیش که شب اومدم خونه داداشم بدو بدو اومد که داداش... خانوممون گفت به داداشت بگو بیاد کارش دارم! یه لحظه مثل برق گرفته ها خشکم زد گفتم برای چی؟ داداشم گفت: هیچی من بهش گفتم داداشم هر روز برام آبمیوه میاره اونم گفت به داداشت بگو بیاد این جا! ازش پرسیدم خانمتون پیره یا جوون! گفت: نمی دونم! امان از این بچه ها با خودم هزار تا فکر کردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که به امید خدا تاریخ تکرار خواهد شد!

خلاصه روز بعد در حالی که به شدت به سرو وضع خودم رسیده بودم رفتم پیش خانومشون که یه زن حدودا 40 ساله بود! خانم معلم بعد احوالپرسی گفت که شغلم چیه؟ در حالی که به شدت در حال مشعوف شدن بودم پرسیدم برای چی؟ گفت: برادرتون بیش تر روزا با خودش آبمیوه میاره مدرسه و می گه که داداشم اینا رو بهم می ده، ما هم تو مدرسه فکر کردیم که شما یعنی برادرش احتمال زیاد مغازه بقالی دارین!!! ما هم در آخر سال چند مراسم برای جشن بچه ها با حضور والدینیشون داریم برای همین هم برای پذیرایی از مهمونا خواستیم که اگه امکانش باشه شما زحمت آبمیوه و کیک و سایر اقلام مورد نیاز رو بکشین و در ضمن همکاری شما با مدرسه ما در صورت تمایل شما ادامه داشته باشه!!!