X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بیکار بودم اومدم وبلاگ زدم ۲

برای تو !!

سلام

شاید مرا بشناسی!

اما خطوط چهره ام را به یاد نیاوری!

نمی دانم! شاید هم نشناسی!

شاید در صف همین روزمرّگیها کنارت ایستاده باشم !

و یا پشت چراغ قرمز همین شهر نگاهت کرده باشم !

شاید هم نگاهم کرده باشی !

شاید صدایت زده باشم !و تو نشنیده باشی.

و شاید در خیابان به تو تنه زده باشم !

و نگفته باشم ببخشید آقا.

شاید عاشق ات باشم !

و گفته باشم!

شاید عاشقم باشی !

و نگفته باشی!

شاید هم  متنفر!

شاید همبازی کودکی هایت باشم !

یا همان رفیق رویاهایت! 

و یا نابودگر آرزوهایت !!

شاید همان باشم که هستی !؟

و شاید هیچوقت و هیچ جا و هیچ گاه همان نباشم که حس

 کرده ای.

و تو خوب میدانی در این روزهای پر شاید که زندگی را

می سازم تکه تکه از دست می روم در روز روزش.

و درباره من همین شاید کافی باشد که بدانی این روزها 

 اکسیژن نایاب را به دی اکسیدکربن ناب تبدیل می کنم!

 و خدا شاهد است خیلی قبل ترها هم گفته بودم

 مگر فرقی می کند کجا این اکسیژن را ببلعی و  کدامین

طبیعت را نابود کنی.

... و در این روزهایی که خسته ام و هیچ کس، هیج چیزی و

هیچ حرفی مرا به جایی نمی بندد

عجیب دلم تنهایی می خواهد

و چه سخت است تحمل آن وقتی که بدانی

 این کره خاکی جای دنجی برای تنهایی نیست.

شاید باور کنی

و شاید باور نکنی

در روزهایی که عاشقانه تحمل می کنم

اینهمه آهن پاره و سیمان و سنگ را

نفس نفسش فرسوده می کند مرا بی انتهایی در و دیوارهای  این شهر...!

... نمی دانم شاید همین که  تنها تو بدانی من خسته ام کافی باشد.

پس بگو  دوباره سیب بچیند حوا ... من خسته ام.... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

خدایا مگر فرقی می کند کجا این اکسیژن را ببلعی.

ارادتمند شما

برای او که مرا می شناخت اما خطوط چهره ام را به یاد نمی آورد.


منبع :http://poneh.persianblog.ir/post/77/